سوتیهای بامزه شما
سوتیهای جالب و بامزه خود را حتما برایمان بنویسید 
 

ساعت 6 صبح خیلی خوابم میومد رفتم سوار مینی بوس شم اومدم بگم صبح بخیر با صدای بلند گفتم شب بخیر یعنی ماشین رفت رو هوا بچه ها راننده من

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

یه خاله دارم خدای سوتیه یه باررفتیم خونشون بعدبابام به خالم گفته شام چی دارین؟خاله بنده هم گفته فیسبوک داریم دوباره یه چن دقیقه بعدش خالم آلبوم عکسارو آورده داشتیم بادخترعمومامانم عکسارو میبینیم گفتم خاله این کیه به جای اینکه بگه عموبهرامه گف عموزهره اس دیگه ماروبگو ترکیده بودیم ازخنده.یه بارهم خالم باپسرخالم سوارماشین بودن به جای اینکه به پسرخالم بگه دنده عقب بروگفته عقب نشینی کن....

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 11:58 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

چندسال پیش که من 5سالم بود ظهرجمعه سرسفره نشسته بودیم که آخرسر مامانم به شوخی گف بچه ها بریدخانوم فلانی(همسایه)روبگیدبیاد سفره جمع کنه منم که حس انجام وظیفم گل کرده بود رفتم دم خونشون گفتم بیاسفرمونو جمع کن وظرفاروبشور اون بیچاره هم هنگ کرده بود اومده درخونه میگه دخترتون چی میگه!!!مامانم میگه تواون لحظه ازخجالت داشتم آب میشدم بعدهم دوتایی ازخنده منفجر شدن

[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

یه باررفته بودم سوپرمارکت گفتم آقا پنیرشبنم دارین؟اونم گفته نه خانم شبنم!
[ چهارشنبه 1 خرداد 1392 ] [ 11:55 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

یکبار میخواستم برم دیکشنری رو موبایلم نصب کنم . رفتم مغازه موبایلی بهش گفتم ببخشید میخواستم یک مویایل رو گوشیم وصل کنید .
قیافه مغازه دار
قیافه من بعد از فهمیدن سوتی
مریم

[ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 ] [ 11:42 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

من یکبار دوستم بهم گفتم فلانی رو میشناسی ؟ گفت آره . گفت مامانش فوت کرده . من یک یک دفعه یک قسمت از صداش رو نشنیدم گفتم : چی ؟ چی کار کرده ؟
که با سوال من همه زدند زیر خنده .
[ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392 ] [ 11:41 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

موقع امتحانات بود بعد 4سال دانشگاهو 12سال دبستان و ...دیگه امتحانات که شروع میشن حالم بهم میخوره نه از امتحان از اینکه سرت توی برگه خودت باشه بعد اتمام زمان باید..... حوصله ام سر رفته بود وسط ایراد سخنرانی کسی حق حرکت نداشت بلند شدم با خونسردی کامل دستام رو باز کردم و بلند مثل مهماندار های هواپیما گفتم دو در جلو دو در عقب کمربندها رو ببندید اعتماد به نفس ندارید ایزی لایف بخرید و........
جلسه امتحان منفجر شد
هیچی دیگه خواستن نذارن امتحان بدم ولی نتونستن
از : vahidpapi.blogfa.com

[ دوشنبه 12 فروردین 1392 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

تعداد کل صفحات : 67 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

مطالب این تارنما مطابق قوانین اینترنتی ایران و موازین عرفی میباشد


همه تو زندگیشون سوتی میدن ، شما هم حتما یكیشو بنویسید تا همه بخونن و لذت ببرند
نویسندگان