تبلیغات
پیامکها و سوتیهای بامزه شما

پیامکها و سوتیهای بامزه شما
سوتیهای جالب و بامزه خود را حتما برایمان بنویسید 
 

همسایه مون اش رشته اورده بود... گفتم: به چه مناسبت؟ گفت: پدرم فوت کرده... یهو حواسم پرت اش شد, با جدیت تمام گفتم: اخی... اولین بارشون بود؟؟ : ))))

[ پنجشنبه 1 فروردین 1392 ] [ 09:44 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

خواستگار واسم اومده بود... ننش اول اومد داخل تا منو بدون پوشش ببینه! بعد سه بار با جدیت تمام گفت: پس زنگ بزنم پسرم بیاد داخل... و من با لباس و شلوار نشسته ام ریلکس رو مبل و فقط لبخند میزدم و تایید میکردم!

از اخر مثل ضایع ها پاشدم رفتم چادر سر کردم و برو خودمم نیاوردم : ))


[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

من 4 سال تو واسه لیسانس درس خوندم سال اخر واسه گرفتن معرفی به استاد تازه فهمیدم تون اقایی که با دمپایی سفید تو راهرو راه میرفت و نسبتا قد کوتاهی داشت استادمونه و ابدارچی نیست! : ))

[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:43 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

قرار بود تو شرکت فیلمه جلسه ی سه روز پیشو همه پرسنل ها با هم ببینن... تنها سوژه ی اون فیلم من بودم که در لحظه ی بلند شدنه پرسنلها و گرفتن بسته ی عیدی از مدیر, من از رو میز پاستیل شکری بر میداشتم و یواشکی میخوردم : )))

قیافه ی مدیر بعدز دیدن فیلم : /

[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:42 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

یکبار سر سفره خونه ی مادر بزرگم اینا سر ران و سینه ی مرغ دعوا شد... یکی از مردهای فامیل گفت: ااااه بابا یه سینه خواستیما؟! یهو زنش با اشاره به ظرف غذاش گفت: بیا رضا سینه ی من واسه تو : ))))

[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:40 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

بچه بودم تو ماه رمضون بابام نون بربری تازه خریده بود. فکر میکردم اگه نون بربری رو ریز کنم بریزم تو حلقم قورت بدم روزه ام باطل نمیشه : )))

این چنین کودکی بودیم : ))

[ جمعه 25 اسفند 1391 ] [ 11:39 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

دیروز داشتم به مامانم کمک میکردم خونه رو تمیزمیکردیم دیگه هیچی نفسم بالا نمیومد گفتم خسته شدم بعد مامانم در یخچالو باز کرده میگه تو فقط طبقه وسطو یه اتو بکش تمومهاز خنده کبود شده بودم
ارسالی از رضوان

[ چهارشنبه 23 اسفند 1391 ] [ 02:25 ق.ظ ] [ aDmin [ نظرات ]

سوتیها ، خاطرات و نظرات خود را اینـــجــا بنویسید

تعداد کل صفحات : 75 :: ... 7 8 9 10 11 12 13 ...

درباره وبلاگ

مطالب این تارنما مطابق قوانین اینترنتی ایران و موازین عرفی میباشد


همه تو زندگیشون سوتی میدن ، شما هم حتما یكیشو بنویسید تا همه بخونن و لذت ببرند
نویسندگان