متن نظر (فارسی):

امیرحسین241284
شنبه 21 دی 1398 09:36 ب.ظ
سلام من یه بار مامانم بهم 5000 تومن پول داد گفت برو کره بگیر فقط 200 تومن اضافه میاد
رفتم مغازه صاحاب مغازه هم منو میشناخت بهش گفتم اندازه پنج تومن کره بدید فقط 200 تومن اضافه بیاد لامصب صاحاب مغازه هنگ کرده بود
نرجس
جمعه 25 مهر 1393 03:18 ب.ظ
یروزمن وخواهرم نشسته بودیم که دیدیم تلوزیون داره فیلم ی لحظه دیرتروتبلیغ میکنه بعدپایین تلوزیون سمت راست نوشته بود فردا درهمین ساعت سمت چپم نوشته بود ی لحظه دیرتربعدیهوخواهرم گفت وا این چرا اسم نداره من گفتم خوب خواهر جان اوناهادیگه نوشته ی لحظه دیرتر اول خواهرم ازخنده ترکید بعد گفت ا من فکر کردم نوشته فردادرهمین ساعت یلحظه دیرترهیچی دیگه من وسط اتاق ازخنده منحدم شدم
تام
جمعه 13 تیر 1393 10:51 ب.ظ
دیروز داشتم از مدرسه برمیگشتم
یک خانننننننننننننننم واسم دست تکون
داد رفتم نابودش کردم
و محکوم
به
مرگ
ششششششششششششششد
zazi
چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 04:55 ب.ظ
یه روزخونه یکی از اقوام بودیم اقوام داشت با یکی که حسابی از دستش کفری شده بود صحبت میکرد ؛خواست بگه اگه این کارو نکنی حسابت با کرام الکاتبینه گفت اگه ای کارو نکنی کارت با امام الکاظمینه ما اینور مرده بودیم از خنده بعد تلفن هم اصلا گردن نگرفت که اشتباه گفته
علی
یکشنبه 7 اردیبهشت 1393 09:17 ب.ظ
دیروز داشتم از دانشگا برمیگشتم دیدم ی دختر دبیرستانیه خیییییییییییییلی خوشگل داره برام دس تکون میده و..منم جو گیر ازدور براش بوس میفرستمو شماره میدم دیدم یهو اومد از کنارم رد شد دیدم با پشت سریمه اغا ضایهههههههه شدم رفت
نیلو
چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 12:26 ب.ظ
یه روز تومدرسه زنگ تفریح بادوستام رفتیم توحیاط یه گوشه نشستیم بعد یکی از دوستام بهم فش داد منم عصبانی شدم به جای اینکه بگم حرف زدن و یادبگیر گفتم توبرو یاد گرفتن و حرف بزن خلاصه کل مدرسه رف رو هوا
اناهیتا
یکشنبه 3 فروردین 1393 04:05 ب.ظ
اقا حالا که هرکی هرکی یکی بیاد متنو بکنه ...پسرا نظر بدید
یکشنبه 3 فروردین 1393 04:03 ب.ظ
تو زبانکده داشتیم کلاس بندی میکردیم.پسره خوشش از دوستم صدف میومد هی میگفت من میخوام برم تو صدف...صدف هم جوری که معلم نفهمه گفت.برو ملاس شماره تو اون به بهانه دسنش.یی صدف برای زنگ خوردن گوشی رفتن بیرون.صدف گفت از رو شلوار کیرشو گرفتم گفتم..خواستم بگم پرسگ زایده نشده منو بکنه...پدر سگم از نزارم زایده شده بکنم
زیبا
یکشنبه 3 فروردین 1393 03:51 ب.ظ
سرکلاس اجازه گرفتم برم دفتر کارداشتم؛گفتم کسی حق نداره کس فرانس بده تا برگردم؛شانس اوردم خانم نفهمید
هدی
شنبه 2 فروردین 1393 02:54 ق.ظ
بابچه هاداشتیم تو مدرسه شوخی میكردیم؛یه دفعه اومدم جدی بشم خواستم بگم بچه هابسه؛گفتم بسه ها بچه؛همه بهم خندیدن
fatima
دوشنبه 26 اسفند 1392 03:09 ب.ظ
سرکارم بودم احساس کردم رئیسم با من حرفمیزنه گفت خانم داوری رو میشناسی گفتم نه گفتن همونی که اونروز اومده بود منم هرچی فکر کردم یادم نیومد گفتم نه یادم نیومد بعد از اتاق اومد بیرون گوشی رو نشون داد دیدم داره با هندز فری صحبت میکنه بعد گفت با کی حرف میزنی منم گفتم هیچی بعد تو یک صدم ثانیه در رفتم عاقا تا شب هر وقت منو میدید خندش می گرفت.منم خجالت
fatima
دوشنبه 26 اسفند 1392 03:04 ب.ظ
سرکارم بودم احساس کردم رئیسم داره بامن حرف میزنه گفت خانم داوری رو میشناسی گفتم نه گفت همونی که اونروز اومده بود منم هرچی فکر کردم یادم نیومد بعد اومد به من نگاه کرد
ستاره
یکشنبه 25 اسفند 1392 01:33 ب.ظ
ستاره : یه روز خواهرم زنگ میزنه دانشکاه . هول میشه . بجای اینکه بگه : سلام علیکم اقا , میگه سلام'ل اقا . ما هم اونور مردیم از خنده
غریبه
چهارشنبه 18 دی 1392 01:22 ب.ظ
اقا من یه بار چن سال پیشا دوم راهنمایی بودم یهئ سوتی بی ادبی دادم
بحث سر سنگ کرندوم و گرافیت بود

یه هو من به جای کرندوم گفتم ااااااااا
و؟؟؟
به جای ر در کرندوم ا را بزارید
پیام
دوشنبه 16 دی 1392 12:53 ق.ظ
حدود6سال پیش 17سالم بود وقتی از مدرسه تعطیل شدم با دوستام سوار اتوبوس شدیم که یه عالمه دختر مدرسه ایی که ابرو با سیبل قاطی شده بود ما هم جون رفتم کنار در ورودی وایسادیم بعد دخترا ناز میکردنو(فکرشو کن)منم خیلی مغرور وایساده بودم که یه عده دیگه اومدنو خلاصه جا تنگ منم رفتم پشت در ورودی!!!!
نمیدونم چرا همه داشتن نگام میکردن که یه هو درورودی باز شدو من لا در گیر کردم حالا هم دادو بیداد درو ببند از خجالت مردم...لـــــــــــه شدم...ایستگاه بعدی که خواستم پیاده شم کیفمو جا گذاشتم حالا همه دادو بیداد کیفت....هیچی دیگه از روزای دیگه مث آدم رفتم رو صندلی نشستم نگاه دخترا هم
پوریا
شنبه 14 دی 1392 07:39 ق.ظ
من یه دوست دارم خدای سوتیه،یه روز اومد مثلاً پند اخلاقی بده گفت:به خاطر دو چیز هیچ کسی رو مسخره نکنید1-پدر و مادر
2-والدین
zahra
سه شنبه 3 دی 1392 12:53 ق.ظ
با دوستم رفته بودم بوفه دانشگاه شارژ ایرانسل میخواستم اسم فروشنده اقای سنجیده بود ، وقتی رفتم تو گفتم سلام آقای ایرانسل
zahra
سه شنبه 3 دی 1392 12:35 ق.ظ
یه روز رفته بودیم دریا،ساحل هم خیلی شلوغ بود.ی دختره پاچه شلوارش و داده بود بالا و کنار ساحل بود ک ماشین پلیس همون لحظه میاد و با دیدن دختره از تو ماشین با بلنگو چند بار داد می زنه خانوم شلوارت و بکش پایین
دوشنبه 2 دی 1392 01:12 ق.ظ
وقتی خواهرم دبستان میرفت یه روز سرما خورده بود دکتر بهش شربت داده بود روش نوشته بود روزی 4قاشق خواهر منم 4تا قاشقو باهم خورده بود رفته بود مدرسه بعد یکی دو ساعت زنگ زدن خونه که دخترتون سر کلاس همش خوابه بیاید ببریدش خونه.شربتش خواب اور بوده
ملودیا
سه شنبه 5 آذر 1392 10:04 ب.ظ
یه روز با یکی از دوستام ومامانم و برادرزاده ی دوست مامانم رفتیم بیرون پارمیس(دوستم)گفت خیلی گرمه مامانمم که انگار اماده ج دادن بود سریع گفت بکش پایین خب دوستم گفت همین جا جلوی حسین(برادرزاده ی دوست مامانم) بعد کل ماشین ترکیدن از خنده
صالی
دوشنبه 27 آبان 1392 10:34 ب.ظ
خیلی عالی بو و و ود
پرستو
یکشنبه 26 آبان 1392 06:52 ب.ظ
تومراسم ختم یه نفرخواستم بگم خداصبرتون بده حول شدم گفتم خدا مرگتون بده
پرستو
یکشنبه 26 آبان 1392 06:50 ب.ظ
تومراسم ختم یه نفرخواستم بگم خداصبرتون بده حول شدم گفتم خدا مرگتون بده
باران
چهارشنبه 8 آبان 1392 08:56 ب.ظ
دوستم امتحان ادبیات پایان ترم این قدر هول بوده به جای اینکه بنویسه در نومیدی بسی امید است پایان شب سیه سپید است نوشته در نومیدی بسی امید است مزد ان گرفت جان برادر که کار کرد.
سودا
چهارشنبه 8 آبان 1392 02:18 ب.ظ
من همیشه تو خونه هرکی شلوغ کنه مامانمو صداش میکنم. یه روز سرکلاس ریاضی(اول دبیرستان) بودیم که بچه ها حسابی شلوغ و سروصدا میکردند. منم باصدای بلند خطاب به معلم گفتم مامان نگاه کن بچه ها شلوغ میکنند:-( معلم نگاهی بمن انداخت و منم سرمو تا اخر کلاس پایین انداخته بودم ...
چهارشنبه 23 مرداد 1392 11:03 ب.ظ
یکی از دوستام تعریف میکرد که یکی از دوستاش که خیلی دختر ترسویی بود و معمولا تنها زیاد بیرون نمی رفت،یه روز ک تنها بود میخواست تاکسی بگیره.یه ماشینی نگه میداره و سوار میشه،همینطوری استرس داشته راننده ی پسر جوونی بود و فقط اون تو ماشین بود خلاصه با اینکه خیلی مونده بود به مقصد برسه به راننده میگه اقا نگه دار و مثل اینکه نمیشنوه ی بار دیگه تکرار میکنه و بلاخره نگه میداره،داشته پیاده میشده که بند کیفش ب دستگیره ماشین گیر میکنده دختره هم با گریه و زاری میگه اقا تو رو خدا ول کن.پسره هم میزنه زی خنده
ناشناس
چهارشنبه 16 مرداد 1392 06:03 ب.ظ
یه روز کلی مهمون داشتیم نزدیکای30-40نفربودن یاکریمم که توحیاط واسش لونه ساختم مادرشد ورو تخمش نشست عمه بزرگم گفت بچه دار نشده بلند داد زدم چرا عمه رو تخماش خوابیده واااااای همه مردن از خنده مخصوصا پسرای بیشعر خب انسان جایزالخطاس دیگه!!!!!!!!
نادیا
چهارشنبه 29 خرداد 1392 05:20 ب.ظ
خالم خدای سوتیه یروز زنگ زد شرکت شوهرش به جای اینکه بگه بیا خونه خواهر زنت گفت بیا خونه برادر شوهرت خلاصه خونه ترکید
پنجشنبه 9 خرداد 1392 01:52 ب.ظ
روزمعلم بود.معلم مایه روز قبلش گفت من روزمعلم نمیام چون شما سروصدامیکنید.ماهم یکم اصرار کردیم دیدیم فایده نداره.گفتیم اشکال نداره بافردا امدش گفتیم شما که گفتید نمیاید گفت عمداگفتم که جشن نگیرید.بعد گفتیم سال بعد ازخجالتتون درمیایم گفت من سالی دیگه باز نشسته میشم من خواستم بگم بچه اخرین جشن رو واسه خانم بگیریم گفتم بچه ها جیغ بزنید خانم نمیاد دیگه خانم به یه منظور دیه گرفت بخدا خیط شدم
atefe
یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 10:00 ب.ظ
چندسال پیش که من 5سالم بود ظهرجمعه سرسفره نشسته بودیم که آخرسر مامانم به شوخی گف بچه ها بریدخانوم فلانی(همسایه)روبگیدبیاد سفره جمع کنه منم که حس انجام وظیفم گل کرده بود رفتم دم خونشون گفتم بیاسفرمونو جمع کن وظرفاروبشور اون بیچاره هم هنگ کرده بود اومده درخونه میگه دخترتون چی میگه!!!مامانم میگه تواون لحظه ازخجالت داشتم آب میشدم بعدهم دوتایی ازخنده منفجر شدن
نمایش نظرات 1 تا 30
POWERED BY MIHANBLOG.COM
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic